روزهای واقعا عجیب ایست! اگر همه سن و سالم را نمی دانستند
می توانستم با خیال راحت بگویم که این فضا مرا به یاد خاطرات
سال ۵۷ و روز های آخر عمر حکومت پهلوی می اندازد!
کی فکرش را می کرد آتشفشان خشم مردم به ابن زودی ها به مانند
عذابی الهی ( و اگر زیاد هم مذهبی نیستید بخوانبد به مانند بلایی
طبیعی!) یخه ی این بزرگواران جنایتکار را بگیرد؟!
کی فکرش را می کرد حضرت آیت الله عظمی(علی خامنه ای) ولی مطلقه ی فقیه(صل الله
و علیه و اله و صلم!!) قبل از ظهور جانشین برحقش!(نعوذ بالله!)به این
زودی رسوا شود؟!
باری روزهای تلخ و دشواری است و در عین حال سراسر شور و هیجان..
ابنجانب به عنوان یک ایرانی و عضو کوچکی از جامعه ی ادبی ایران
جنایت های صورت گرفته در ابران عزیز را که به نام دین به جان و مال و نوامیس
هم میهنانمان تعدی و تجاوز کرده اند را
محکوم کرده و برای بازماندگان شهدای جنبش همیشه سبزمان صبر،
استقامت و آزادی در آینده ای نزدیک ،آرزو می کنم.
همچنین درگذشت روحانی آزاد اندیش و مدافع حقوق بشر آیت الله
منتظری ــ که به حق پدر معنوی جنبش سبز بود ــ را به هم میهنان
عزیز و مبارزان راه آزادی تسلیت عرض می کنم، یادش گرامی..
تقدیم به جنبش سبز:
. . .
ماهی تر که بودم
تور می بافتی با موهایت
نه دریا در خودش جا می شد
و نه ماهی
در ماهیتابه ی هیچ کس!
ماه خرداد بود
و من به گندم فکر می کردم
به پرنده ای که بی فکر اجازه می پرید!
و به برکتی که میگفتی
نزدیک است.
*
خیابان که به انفرادی افتاد
چمدان را تازه بسته بودم
خواب از من برخواست
جاده اما نه!
گفتند: ((سیاه یعنی سبز
سیاه یعنی سفید))
گفتند ;(( سیاه یعنی سرخ))
با خودم گفتم ;به من چه که شهر بازی غمگین است؟!
که رابطه با آفتاب حرام است
جز برای موهای یایسه!
به هر حال رودخانه برای جاری شدن استخاره نمی گیرد!
به هر حال زنبور ها هم پیر می شوند
و من آنقدر دنبال تو گشته ام
که از نزدیک نمی شناسمت.
*
حالا پاییز است
و من به تیر فکر می کنم
که سهم ما از تابستان شد
به خرماپزان تنهامان
به تور ماهیگیری که آرام آرام از رنگ و رو می رود
و به زمستانی که آخرش می گویی
نزدیک است.
چشم وا می کنی ;
تلوبزیون است
چشم وا می کنی;
گور بی نشان
حالا طنین جیغ آمبولانسهاست
حالا فریاد گوسفندانی که برای قصاب هورا می کشند
حالا اعترافات ماه.
راستی! دریا هم بی گذرنامه پرید
و ماهی های قانع تر
حمام آفتاب گرفتند!
*
روسری ات که افتاد
باد هم برکنار شد!
یه خواهرم گفتم;(( شبیه هرزه های خیابانی شده ای
فقط کبودی های های روی تنت را باید بیشتر کنیم!))
گفتم; (( کبودی اسمان تقصیر ما نبود
اما برای پرندگان جنگل چند قفس و مقدای اتش
سفارش داده ایم!))
قبلا کودک
حالا مرد و زن
قبلا هم خانه
حالا دشمن
بزرگ شده ایم لابد!
که گلوله های برفی گه به سمت هم پرت می کردیم
سربی شد!
و گرگ های متحیر
از ما گریختند.
*
دستت را به سوی آسمان دراز کن
بلکه بلند شود
و به دریا جرعه ای آب بده.
این فصل هم تمام شده است
و من به گورستان نگاه می کنم
و فکر می کنم;
به (( دوستت دارم)) ها
که در دهان لیزمان جا نمی شد
به خاطره ی گندم
به تور ماهیگیری که خاک با خود برد
و به داغ لبهایت که تا همیشه
روی لب من
مانده است...
***
به امید آزادی و در پناه باران ...
***
؟؟؟
...
صبح غمگینی که بیدارم توی خواب حتمی /بیرون
رهگذر سرفه کنان خوابید از دهانش یکسره هی خون...
فکر می کردم به بیداری در خیابان یک نفر خندید
چشمهایم راه افتادند که صدای ترمز کامیون...
راه /افتادم از آن برج ... / توی آتش داشت می خندید
... و وقایع قبل رخ دادن پخش می شد توی تلویزیون
***
مور مورم شد از این کابوس کرم کوچک را بغل کردم
***
ـــ ((باز تو فکری؟! بی خیال بابا ! پاشو مادر! پاشو چن تا نون...))
چشمهایم را کمی بستم ... راه/ افتادم به اینجا که...
چشم بستم ... در خیابان :
ـــ (( من ...))
ـــ (( گمشو احمق ! انتر میمون!))
خنده ی پشت سرم کمک شد خم شدم روی پل و یکهو...
ـــ (( پایه هستی؟! ))
ـــ (( چی؟ ))
ـــ (( یه کم شیره س ! راستی در ضم ! یه کمم معجون ...))
***
رهگذر من نیستم ! هستم؟!
روی پل ... ؟ از برج مردادم ؟!
گیج /می خوردم به دیواره توی قبر خویش لم دادم
(( کاش نفتالین می آوردم ! مثل اینکه پارچه هاشم بید ... ))
کرم کوچک پلک را می خورد
و سیاهی توی او پاشید...
***
در پناه باران...
(( فرقي نمي كند چه كسي از چه خسته است
اينجا مسير دايره اي شكل و بسته است ...
سيد مهدي موسوي ))
قبل از هر چیز دو نکته را خدمت دوستان عرض می کنم:
ـــ اول اینکه جشنواره ی اینترنتی غزل پست مدرن با موضوع آزاد اواخر آبان ماه برگزار می شود
(مهلت ارسال آثار تا بیستم آبان است) برای کسب اطلاعات بیشتر به لینک جناب پارسا
مراجعه کنید:
ـــ دوم خبر مربوط به جشنواره ی سراسری شعر خانه شعران تبریز (خط سوم) در دو بخش
آزاد و موضوعی ( مهلت ارسال آثار تا بیست و پنجم آبان ماه ) که جهت کسب اطلاعات
بیشتر می توانید به به آدرس زیر مراجعه کنید:
http://www.khattesewom.blogfa.com/
و دست آخر شعر:
. . .
در کائنات کودن کر هیچ کس نبود
پژواک حرفهای خودش را که می شنید:
(( پس دستها شبیه پلی نیمه کاره ماند؟!
پس دست را چه کس ...و برای چه آفرید؟! ))*
. . .
آمد و توی آینه یک ناشناس دید
وقتی دلار و ترس ترا سمت باد برد
وقتی که انتظار مرا سمت خشم ...نه!
وقتی که موج خشم به سد سکوت خورد
***
شاید زمین پیر فقط گیج می خورد!
با راه راه سطحی و دوری که بر خودش
هی می کشد برای کسی که اسیر اوست
از روز بی شکوه و سیاه تولدش..
***
تردید خنگ عکس خودش را دوباره دید:
چیزی که بود! مرده ی زنده ... و مرتعش!
مرده میان خواب عمیق رهایی و
زنده درون وحشت یک قلب بی طپش
دستی بر ای کشتن ... / چیزی بلند کرد !
چشمی میان هرزگی جاده می چرید !
(( ای ول! خانومی! مهمون من میشی امشبو؟! ))
(( آقا! تو رو خدا! یه گل از من نمی خرید؟ ))
ــــ (( می گن همون اراذل مشهوره !! کشتنش! ))
ــــ (( بابا ! کجاش شبیشه ؟! نه اصلا ! نه این نبود...))
* * *
آیا زمین پیر...؟ نه! ما گیج می رویم!
مشکل منم و تو ... نه! عیب از زمین نبود...
چیزی شبیه گریه مرا خیس می کند
در ذهن ابریم که فقط راه ... می دوم!
ــــ تمرین پوچ و سخت تحرک ـــ که زنده ش...
آیا دوباره زنده ... نمی ... می ... نمی شوم!
* * *
ما مرده ایم ـــ مثل حقیقت که مرده است ـــ
ما "ما" نبوده است همیشه تو و من است
دست تو گرم کشتن من های مسخره
دستم برای گور تو در حال کندن است...
********
.....................................................................................................
یک نکته ی دیگر اینکه متاسفانه به علت در دسترس نبودن کامپیوتر! از کافی نت به روز
می کنم و فرصت خبر دادن به همه ی دوستان را ندارم که همینجا از آنها عذر خواهی
می کنم
زیاده عرضی نیست جز:
در پناه باران
((زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن
خود را از شاخه می آویزد...))
خیلی حرفها برای گفتن و نگفتن دارم که آنها را به موقعیتی مناسبتر(احتمالا هرگز!) موکول می کنم
اما این وسط حرفهایی نیز هست که از گفتن شان ناگزیرم:
اول اینکه: اگر به خاطر قولی که به بعضی از دوستان داده بودم نبود احتمالا به روز نمی کردم ...
حتی چند بار این پست را نوشتم و دوباره پاک کردم ..حس میکنم حرفی برای گفتن ندارم..
احتیاج دارم که مدتی را بدور از غوغا و جنجال های دنیا(چه مجازی و چه حقیقی!) به سر
برده وفقط فکر کنم ... اگر زمانی حرف تازه ای برای گفتن بود که برمی گردم و الا که ...
دوم: (به عنوان یک آدم بیسواد و احمق!) فکر می کنم با وجودی که شعر زمان ما توانسته است
از لحاظ فرم و زبان حرکتهای خوبی انجام دهد و از آن مرحله فاصله گرفته ایم که به قول فروغ(در یکی
از مصاحبه هایش): "پهن " را تنها به صرف اینکه بدبو و زشت است به گل و سنبل تبدیل کنیم!!
اما بیش از پیش از فقر معنایی رنج می برد هر چند که گاه دیده ام معنا را مانند آمپول
و سرم به متن شعر تزریق کنند! ولی این کار بدون یک استحاله و ته نشینی دانش در عمق
ضمیر شاعر، به شعار نزدیکتر میشود تا شعر ...
سوم : قرار بود با همکاری چند نفر از دوستان ماهنامه ای ادبی (از نوع اینترنتی اش !) راه بیندازیم
که به خاطر شرایط بسیار مطلوبی(!) که در آن به سر می برم( و می بریم!) آنرا به تعویق انداختیم
اگر تردید ها تمام شد و تصمیم به کار گرفتیم آدرس نشریه را در همین پست لینک خواهم کرد
و گرنه که معذوریم!
و دست آخر شعر:
((( . . . )))
از جهانی ندیده می آید توی یک اتفاق می ریزد
آب راکد، فضای تاریکی... ـــ خواهشا یک/ چراغ
می ریزد
۰۰۰
می خوری لقمه های مسموم زندگی را که هی بزرگ شوی
گیج از خواهشی کثیف که بعد ،می کند من مرا /به قبر فرو !
.... و تعادل کمی پس از ((گشتن)) توی این باتلاق می ریزد
توی باغی سیاه و دلمرده قارقار درخت ساکت شد
چیزهایی مریضمان کرده هی درخت از کلاغ می ریزد
چیز هایی مرا که می خوردند! من خودم را/ نمی خورم... ـــ "بازی
در نیاور بخور دوایت را... نه! بخور ! ... نه! ... الاغ! ..."
می ریزد
***
و هزار اتفاق مضحک تر....
***
(عشق هم سهم ما نخواهد شد!
مثل آبی که تشنه اش هستم و بگیری سراغ می ریزد )
۰۰۰
دیگر از اتفاق می ریزم مثل برگی که توی پاییزم
مثل تکرار "دوستت دارم" مثل اشکی که من نمی ریزم!
حالت از این فضا به هم خورده ،دیگر از زور گریه می خندی
دیگر ایمان به کفر خود داری توی مرداب خود که می گندی
***
زندگی توی روده ی یک سگ پیچ و تاب مزخرفی دارم
بوی تلخی به پیچ آخر که می فشارد مرا...
در افکارم
زندگی را دوباره می بیند در جهانی کثیف و بی فردا
سهمش از بودنش فقط رنج و آخرش هم که مثل ما اینجا...
***
و اما دو نکته که امروز(۲۸/۵ /۸۶) به مطلب اضافه می کنم:
اول اینکه: متاسفانه قضیه ی راه اندازی ماهنامه تقریبا کنسل شد!
و دوم یک خبر خوب: هر چند ماهنامه راه نیافتاد ولی بلاخره وبلاگ داستان کوتاه دوست عزیزم
صابر سلیمی به نام (( کلاغ مرده )) راه اندازی شد .. از دوستان عزیز دعوت میکنم حتما سری به آنجا
بزنند ...
و حرف آخر:
در پناه باران...