![]() |
![]() |
|
| شعر و ... |
|
...
آن روی سگم هم که بالا بیاید ... دربرابر تو فقط دم تکان میدهم! ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:39 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
این روزا اینترنت و وبلاگ و شعر و خلاصه هر چیزی که باهاش سر و کار دارم همه یه جور در رون نه چیز دیگه به خصوص که دوستان همدلی هم که دور و ورم بودن یه چن وقتیه که نیستن ... خلاصه کنم... ...با یه غزل در خدمتتون هستم : ***
شاید بگویی(( با کسی کاری نداری)) یا که ((برای بودن اجباری نداری)) حتی برای ثبت خود در جمع اموات فکر خرید قبری و ... باری... نداری دست تو را می بندد و می بینی آن وقت چاره بجز تسلیم و بیگاری نداری
تازه شروع ماجرا! ...فرعون! ... جادو! و اژدها یا دست کم ماری نداری! هی خود خوری درجا زدن زجر و شکنجه راهی به غیر خود کشی داری!؟ ...نداری ... چیزی بجز رنج از مسلمانی ندیدم من می روم کافر شوم... کاری نداری؟
*** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:10 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
...
پروانه در دهان گلی گوشتخوار مرد گل در عزای کشتن فصل بهار مرد آدم از انزوای مدرنیته هم گذشت رفت و پس از هزار دهه توی غار مرد گرداب خون و آتش و در لحظه ای غریب صدها حسین(ع)در پی یک انفجار مرد ... آقای نوح کشتی خود را فروخت بعد در آبهای وحشی دندانه دار مرد گویا سپاه ابرهه فانتوم خریده بود مرغ عذاب مهلکه پیش از فرار مرد لیلی که با حمید و حسن دستگیر شد مجنون درون جوی خیابان خمار مرد ... شب ها گذشت و هیچ کسی روز را ندید خورشید خوب قصه به بالای دار مرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:50 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
... ... و قلب من ترک ترک درست مثل این کویر و هر کجا کشم سرک درست مثل این کویر به هر طرف که رفته ام مکان بهتری نبود وبد و بد و بدترک درست مثل این کویر سکوت و یاس و تشنگی و انتظار بی خودی همیشه میکشم یدک درست مثل این کویر و باختم تمام خود به یک دروغ ساده ای دوباره خورده ام کلک درست مثل این کویر هجوم مار و عقرب و رطیل ها و باز هم در آرزوی شاپرک درست مثل این کویر ... به انتظار قطره ای محبت از تو مانده ام ...و قلب من ترک ترک درست مثل این کویر.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:49 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
وقتی دوستت داشتم کر بودی... حالا که دوستم داری لال شده ای!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 21:16 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
یک گوشه ی سالم که نمانده به تنم شلیک بکن به تار و پود کفنم تو لشکر موریانه ای زود بیا آری منم آن درخت پوسیده منم ماشین زمان به روی من رد شده است زخمی و کبود و تکه پاره بدنم چون متهم به جنگ با تقدیرم مامور خدا تو هی مرتب بزنم من گور تمام آرزویم بودم با تیشه ی وحشی ات بیا و بکنم زنجیر زدند بر دهانم که مگو محکوم شدم که بسته باشد دهنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:26 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نویسنده ی وبلاگ:
مسعود اکبری راد هستم ؟ بودم؟ خواهم بود؟! |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|