![]() |
![]() |
|
| شعر و ... |
|
راستش غزلی که قولش را داده بودم هنوز کامل نکرده ام یعنی راستش حوصله نداشتم! و فک میکنم که اساسا حوصله ی کار کردن رویش را بعدا هم پیدا نکنم اما با غزل دیگری در خدمتتان هستم و ...
...
شروع قصه از اینجا که: در بیابانی... نه!نه! ولش بکن ! اصلا! : به زیر بارانی که از تراکم دود و غبار تیره شده و تو شبیه خودت نه! شبیه انسانی موفق و متمدن و باکلاس آرام پیاده روی گلی را هی از خیابانی به جای دیگر و ... بعدش که خوب خسته شدی *** به گوشه ای تک و تنها نشسته سیگاری چاق میکنی و میزنی زیر خنده که هیچ کس متوجه نشد که نقابت را پشت و رو گذاشته ای! *** نه! بگذریم... ولم کن! ترا به قرآنی که در تمامی عمرت دست هم نزدی بگو! من از چه بگویم ؟! از اینکه پایانی کثیف و مسخره داری؟ و اینکه خوشبختی ... کنار روسپی و دزد و قاتل و جانی...
چه لحظه های قشنگی! و عشق خواهی کرد از اینکه پشت یکی را ... ـــ ... ...؟ نه! از همانانی که عشق را به قشنگی پول می فهمند! درون بستر شهوت کمی بخارانی!! و با کمال وقاحت بگو:((خدایی نیست)) بگو :((عزیز دلم می... ترانه میخوانی؟!)) ــــ ((من از دیار گل و بلبل و ...)) ... ...< صدای ضبط >... ــــ (( کمش کن! ای! تو! مزخرف! مگر نمی دانی که شعر می... ... خفه شو ! اه که شعر می گویم...
*** و شعر تازه ام افتاده زیر بارانی...
***** در پناه باران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:46 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
حرف ادامه ی همان و روز نیز ادامه ی همان روز نازیبای دیروز است... به زودی با کار جدیدی در خدمتتان خواهم بود اما فعلا...
ـــ((دل و دماغ برای نفس کشیدن هم نمانده است برایم برو و بعدن هم سراغی از من و شعرم نگیر)) ــــ ... ـــ(( اه! ول کن! مگر که با تو نبودم؟! بعد از این من هم...)) ... و بغض تلخ و کثیفی گلوی من را بست ــــ نه قلب کوچک آدم که سنگ و آهن هم... ــــ ؟؟؟
بقیه اش بماند برای بعد (گفتم که فعلا دل و دماغ ندارم!) و تا اون موقع هم منتظرم که بهم بگین اساسا ارزش اینکه روش کار بشه و نوشته بشه رو داره یا نه؟
فعلا باغزلی از دو ست خوبم آقای غلامی که بی مناسبت نیست با نامگذاری سال جدید (سال کوروش کبیر) در خدمتم:
((( *** )))
ای مادرٍء زنازده فرزند کیستم ؟؟ من آریایی ام؟عربم ؟صهیونیستم؟؟
کابین تو تا به احمد ومحمود میدهی! ایران :چگونه روی دوپایم بایستم؟
وقتی به ریش منصب من درتزلزل است! باید ریا کنم که بگویند بیستم
آشو کجاست ؟ تا بسراید ز ظلمتم کوروش کجاست ؟تا که ببیند که چیستم
دنیاگذشت و من چو خری بار از کتاب بی نعل و دم بریده سرآغاز پیستم!!
اینجا مرا به بزم ادب جا نمی دهند چون جیره خوار سفره ی نا اهل نیستم
نفرین کنم تو راکه به اجدادمن چه رفت نفرین کنی مرا که چه تسلیم زیستم
خو داده ای مرا به (غلامی) و بردگی ! خو کرده ام به اینکه نباید بایستم !
حالا که ظلم ما وتو با هم برابر است بر حال شاعران ز ته دل گریستم
... در پناه باران
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 19:23 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نویسنده ی وبلاگ:
مسعود اکبری راد هستم ؟ بودم؟ خواهم بود؟! |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|