![]() |
![]() |
|
| شعر و ... |
|
از اینکه یه کم دیر به روز کردم از همه ی دوستان عذر می خوام . ولی راستش این روزا بد جور گرفتارم و چندان فرصت و فراقتی برام نمونده بگذریم ... قبل هر چیز می خوام از دوستان عزیزی که به بنده لطف داشتن و با نقد و نظر سازندشون منو مورد لطف و عنایت خودشون قرار دادن تشکر کنم و به همشون می گم که همیشه منتظر حرفهای شیرین و ارزشمندشون بوده و هستم.. این دفه با دو تا غزل که یکیش نئو کلاسیک و قدیمیه و یه درد دل هستش با امام عصر و یه کار نوتر در خدمتتون هستم ... کار اول که همون درد هستش و تقدیمش میکنم به امام عصر(عج) در درجه ی اول و بعد هم به شما:
(( *** ))
کز می کنیم ساکت و افسرده نزدیک هم به دور اجاقی سرد اینجا همیشه فصل زمستان است اینرا کلاغ پیر خبر آورد گفتیم وقت وقت شکفتن نیست باید صبور بود و می دیدیم هر روز یک جوانه تلف می شد با دستهای حادثه ای ولگرد.. ... در انتظار معجزه ای ماندیم تقدیر موذیانه رقم می خورد... اینجا تمام حادثه ها شوم اند اینجا تمام" آدمیان "*نامرد هی منتظر نشسته و می مانید آقا! خودت بگو که بدانم من آیا در این هزاره ی سوم هم هرگز کسی هوای شما را کرد؟! ... کوفه همیشه کوفه ی سابق ماند! وقتی دعای عهد دروغین است وقتی کسی به فکر ظهورت نیست آقا نیا! ترا به خدا برگرد!
***
و کار دوم: ((( ... )))
ــ (( فکر نون باش که خربزه کشکه! گشنگی عقلو از سرت برده؟! کم بشین و غزل بگو احمق! شاعر ساده لوح دپسرده!!**)) هی خودت را بزن به بی عاری سعی کن نشنوی... نه! دیوانه هی خودت را بخور به جای غذا! و دعا کن... ولی خدا مرده! یا برو توی فاز پست مدرن بلکه چیزی ن/صیب{سیب} را ول کن! عشق هم پول و شانس می خواهد نه تو .../که پشت هم بد آورده مرغ شو و فرار کن مثل... کارگر/دان*** مرغها شده ای؟! فیلم کرده خدا ترا بدبخت! سرنوشتت همین رقم خورده... ... کم کم از وضع خویش می ترسی... چه بلایی سرت می آید پس؟ اضطراب شدید از آینده ... می روی به روانپزشک از بس... ــ((خسته و دلزدم از این دنیا ... گیج و تنها میون این مردم.. نه کسی که به یاد من باشه نه کسی که یه خورده دلواپس...)) دیگر از شعر هم گریزانی ... فکر مردن ... سپس پشیمانی... آخرش میروی عوض بشوی میکنی با زمانه آتش بس... ... ((گر چه آدم شدم! ولی باید مثل سگ/دو زدن ولی تا کی؟!...)) این شعر پایان ندارد!!!
*** * راستش خودمم از "آدمیان" هیچ خوشم نیومد ! ولی کلمه ی دیگه ای که هم منظورم رو برسونه و هم مناسب با وزنم باشه رو پیدا نکردم یا شایدم تنبلی همیشگیم بهم اجازه نداده که پیدا کنم! هر چند همون طوری که گفتم این یه کار قدیمی هستش ولی متاسفانه وقت بازگشت به گذشته و کشف واژه ی جدید رو براش پیدا نکردم! اصلا بنده وبلاگ زدم که شما این کارو بکنید نه من!! **دپسرده تلفیقی از دو کلمه ی دپرس و افسرده س! که به ظن بنده به خاطر محاوره بودن اون بیت مشکل خاصی تو کار ایجاد نشه ..چون دیدم که تو محاوره استفاده شده! ***دان: همون "دون" هستش به معنی غذایی که به مرغها می دن تو مرغداری
......................................................................................... {موخره(!):اما حرفی که امروز(۲۰/۳/۸۶) به این پست اضافه میکنم تا شاید تا حدودی بار گلگی دوستانم رو از دوشم برداشته باشم : چند وقتی است که در مسافرتی اجباری(!) به سر می برم و فکر میکنم که این وضع حداقل چند ماهی ادامه پیدا کند ...به خاطر شرایط و محدودیتهای خاصی که سفر به آدم تحمیل میکنه(یکیش در دسترس نبودن کامپیوتره!) کمتر میتونم به دوستان سربزنم یا مثل سابق کامنت بذارم ...هر چند سعی خواهم کرد که لااقل برای "خواندن" مطالب دوستانی که مرا به وبلاگ زیبایشان دعوت میکنند خدمت برسم ولی کمتر وقت برای کامنت گذاشتن و احیانا نوشتن پست جدید پیش خواهد آمد... خلاصه که کوتاهی ما را به بلندی نظر خود ببخشید...} .........................................................................................
در پناه باران ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:23 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نویسنده ی وبلاگ:
مسعود اکبری راد هستم ؟ بودم؟ خواهم بود؟! |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|