![]() |
![]() |
|
| شعر و ... |
|
((زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد...))
خیلی حرفها برای گفتن و نگفتن دارم که آنها را به موقعیتی مناسبتر(احتمالا هرگز!) موکول می کنم اما این وسط حرفهایی نیز هست که از گفتن شان ناگزیرم:
اول اینکه: اگر به خاطر قولی که به بعضی از دوستان داده بودم نبود احتمالا به روز نمی کردم ... حتی چند بار این پست را نوشتم و دوباره پاک کردم ..حس میکنم حرفی برای گفتن ندارم.. احتیاج دارم که مدتی را بدور از غوغا و جنجال های دنیا(چه مجازی و چه حقیقی!) به سر برده وفقط فکر کنم ... اگر زمانی حرف تازه ای برای گفتن بود که برمی گردم و الا که ...
دوم: (به عنوان یک آدم بیسواد و احمق!) فکر می کنم با وجودی که شعر زمان ما توانسته است از لحاظ فرم و زبان حرکتهای خوبی انجام دهد و از آن مرحله فاصله گرفته ایم که به قول فروغ(در یکی از مصاحبه هایش): "پهن " را تنها به صرف اینکه بدبو و زشت است به گل و سنبل تبدیل کنیم!! اما بیش از پیش از فقر معنایی رنج می برد هر چند که گاه دیده ام معنا را مانند آمپول و سرم به متن شعر تزریق کنند! ولی این کار بدون یک استحاله و ته نشینی دانش در عمق ضمیر شاعر، به شعار نزدیکتر میشود تا شعر ...
سوم : قرار بود با همکاری چند نفر از دوستان ماهنامه ای ادبی (از نوع اینترنتی اش !) راه بیندازیم که به خاطر شرایط بسیار مطلوبی(!) که در آن به سر می برم( و می بریم!) آنرا به تعویق انداختیم اگر تردید ها تمام شد و تصمیم به کار گرفتیم آدرس نشریه را در همین پست لینک خواهم کرد و گرنه که معذوریم!
و دست آخر شعر:
((( . . . )))
از جهانی ندیده می آید توی یک اتفاق می ریزد آب راکد، فضای تاریکی... ـــ خواهشا یک/ چراغ می ریزد ۰۰۰ می خوری لقمه های مسموم زندگی را که هی بزرگ شوی گیج از خواهشی کثیف که بعد ،می کند من مرا /به قبر فرو ! .... و تعادل کمی پس از ((گشتن)) توی این باتلاق می ریزد
توی باغی سیاه و دلمرده قارقار درخت ساکت شد چیزهایی مریضمان کرده هی درخت از کلاغ می ریزد چیز هایی مرا که می خوردند! من خودم را/ نمی خورم... ـــ "بازی در نیاور بخور دوایت را... نه! بخور ! ... نه! ... الاغ! ..." می ریزد ***
و هزار اتفاق مضحک تر....
***
(عشق هم سهم ما نخواهد شد! مثل آبی که تشنه اش هستم و بگیری سراغ می ریزد ) ۰۰۰ دیگر از اتفاق می ریزم مثل برگی که توی پاییزم مثل تکرار "دوستت دارم" مثل اشکی که من نمی ریزم! حالت از این فضا به هم خورده ،دیگر از زور گریه می خندی دیگر ایمان به کفر خود داری توی مرداب خود که می گندی *** زندگی توی روده ی یک سگ پیچ و تاب مزخرفی دارم بوی تلخی به پیچ آخر که می فشارد مرا... در افکارم زندگی را دوباره می بیند در جهانی کثیف و بی فردا سهمش از بودنش فقط رنج و آخرش هم که مثل ما اینجا...
***
و اما دو نکته که امروز(۲۸/۵ /۸۶) به مطلب اضافه می کنم: اول اینکه: متاسفانه قضیه ی راه اندازی ماهنامه تقریبا کنسل شد! و دوم یک خبر خوب: هر چند ماهنامه راه نیافتاد ولی بلاخره وبلاگ داستان کوتاه دوست عزیزم صابر سلیمی به نام (( کلاغ مرده )) راه اندازی شد .. از دوستان عزیز دعوت میکنم حتما سری به آنجا بزنند ...
و حرف آخر: در پناه باران...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:38 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نویسنده ی وبلاگ:
مسعود اکبری راد هستم ؟ بودم؟ خواهم بود؟! |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|