![]() |
![]() |
|
| شعر و ... |
|
***
؟؟؟
...
صبح غمگینی که بیدارم توی خواب حتمی /بیرون رهگذر سرفه کنان خوابید از دهانش یکسره هی خون... فکر می کردم به بیداری در خیابان یک نفر خندید چشمهایم راه افتادند که صدای ترمز کامیون... راه /افتادم از آن برج ... / توی آتش داشت می خندید ... و وقایع قبل رخ دادن پخش می شد توی تلویزیون *** مور مورم شد از این کابوس کرم کوچک را بغل کردم *** ـــ ((باز تو فکری؟! بی خیال بابا ! پاشو مادر! پاشو چن تا نون...)) چشمهایم را کمی بستم ... راه/ افتادم به اینجا که... چشم بستم ... در خیابان : ـــ (( من ...)) ـــ (( گمشو احمق ! انتر میمون!))
خنده ی پشت سرم کمک شد خم شدم روی پل و یکهو... ـــ (( پایه هستی؟! )) ـــ (( چی؟ )) ـــ (( یه کم شیره س ! راستی در ضم ! یه کمم معجون ...))
*** رهگذر من نیستم ! هستم؟! روی پل ... ؟ از برج مردادم ؟! گیج /می خوردم به دیواره توی قبر خویش لم دادم
(( کاش نفتالین می آوردم ! مثل اینکه پارچه هاشم بید ... ))
کرم کوچک پلک را می خورد و سیاهی توی او پاشید...
***
در پناه باران...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:1 توسط مسعود اکبری راد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نویسنده ی وبلاگ:
مسعود اکبری راد هستم ؟ بودم؟ خواهم بود؟! |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|